یک دخترى بود کچل که هیچ کس حاضر نمى شد بگیردش. یک بابائى هم بود قُر که هیچ کس حاضر نبود زنش بشود. این دو تا همدیگر را دیدند و با هم عروسى کردند به این شرط که هیچ وقت خدا عیبى را که دارند به روى هم نیاورند…. آنها خوب و خوش با هم زندگى مى کردند تا اینکه یک روز کس و کار شوهر ر ...