اربابى بود، یک سگ و یک بره داشت. سگ و بره باهم رفیق بودند. چوپان روزها بره را به چرا مى برد. اما سگ در خانه بود. سگ و بره باهم قرار گذاشته بودند که هرچه روزها ارباب مى گوید و سگ مى شنود براى بره تعریف کند. یک روز ارباب به زنش گفت چون گوشت نداریم و زمستان است، علوفه هم نداریم که . ...