زمستان نیویورک سرد بود. خیابان ها پر از درشکه، صدای ناقوس کلیساها در هوا و مردم در رفت وآمدی بی وقفه بودند. در میان آن هیاهو، کالسکه ای ایستاد و مردی با قبای ایرانی و کلاه بلند از آن پایین آمد. چهره ای آرام، ریشی مرتب، و نگاهی پر از کنجکاوی داشت. حسینقلی خان معتمدالوزاره، پسر هفت ...